آفتابی که آتش زندگی را روشن کرد!

مروری بر تجربه‌ی زندگی طاهره جوان

هنوز شمردن تا عدد ۱۰ را بیشتر یاد نگرفته بود که رنج از دست دادن مادر را تجربه کرد. حالا او مانده بود و پدری تنها و برادری که تازه به دنیا آمده بود. طولی نکشید که پدرش، زنی دیگر را برای همسری خود انتخاب کرد و از او صاحب ۱۰ فرزند دیگر شد، حالا خانواده‌ی پر جمعیتی شده بودند؛ دو اتاق تودرتو با کلی بچه که پدربزرگ و مادربزگ‌شان هم در کنارشان زندگی می‌کردند. هر کدام از بچه‌ها مسئولیتی داشتند تا کارها بر دوش یک نفر نباشد. طاهره باید هر روز بساط صبحانه را مهیا می‌کرد. نان تازه می‌خرید، چای دم می‌کرد و بعد از آن راهی مدرسه می‌شد.

اما آن روز دیرش شده بود باید زودتر همه‌ی‌ کارها را انجام می‌داد که تا زنگ مدرسه نخورده به موقع برسد. از نانوایی با عجله به خانه آمد، اجاق گاز را روشن کرد و برای پر کردن آب کتری از آشپزخانه بیرون رفت، وقتی برگشت متوجه بوی گاز شد که در فضای آشپزخانه پیچیده بود، برای همین احتیاط کرد و کبریت نزد، اما آشپزخانه نور کافی نداشت، کلید برق را ‌زد تا بتواند به سمت پنجره برود و بازش کند، اما یکباره صدای مهیب انفجار همه‌جا پیچید و آشپزخانه در زبانه‌های سوزنده‌ی آتش گُر گرفت. طاهره ترسیده بود و جیغ می‌کشید و به این سو  و آن سو می‌دوید. آتش اندام کودکانه‌اش را در حصار سوزانده و داغ خود اسیر کرده بود و طاهره از ترس راه خروج آشپزخانه را گم کرده بود، او در دام شعله‌های آتش افتاده بود و صدای سوختن خود را می‌شنید…

چشم که باز کرد خود را روی تخت بیمارستان دید. جراحت سوختگی‌اش ۹۸٪ تشخیص داده شده بود. آنقدر شدت سوختگی‌اش شدید بود که به گفته‌ی خودش تا دو سال بعد از آن نمی‌توانست از تخت بیمارستان پایین بیاید. در هنگام وقوع حادثه از شدت درد پاهایش را جمع کرده بود به داخل شکم‌اش و حالا فرم اندامش به همان شکل باقی مانده بود. خودش می‌گوید: «پرستاران اصلا نمی‌توانستند پانسمانم کنند، هربار که دست‌شان به من می‌خورد از شدت درد هوار می‌زدم. یک کرسی برقی گذاشته‌ بودند آنجا و روی آن ملافه‌های سفید انداخته بودند. من زیر آن کرسی بودم. تمام بدنم از شدت جراحت و درد مچاله شده بود و فرم بدی پیدا کرده بود، چانه‌ام به سینه و گردنم چسبیده بود، لباهایم برگشته بود و چشمانم حالت عادی نداشت. دندان‌هایم ریخته بودند و لثه‌هایم سوخته بودند.

دو سال اول بعد از سوختگی، به سختی سپری شد. پزشکان معالج طاهره تصمیم گرفتند تا دوره‌ی درمانی تازه‌ایی را برای او در نظر بگیرند. از همین‌رو نخستین عمل جراحی را بر روی پاهای طاهره انجام دادند. خود طاهره درباره تجربه پس از اولین عمل‌اش اینطور می‌گوید: «در طی آن دو سالی که در بیمارستان بودم تا به حال خودم را در آینه ندیده بودم. ‌راست‌اش دلم نمی‌خواست که ببینم. اما وقتی بعد از اولین عمل جراحی توانستم از تخت پایین بیایم، جلوی آینه رفتم، چیزی را که دیدم باور نکردم! این من بودم؟! موجودی که اصلا معلوم نبود چیست؟! خیلی ترسیدم، واقعا باورم نمی‌شد، اما وقتی خودم را تکان دادم و دیدم تصویر در آینه  همزمان با من تکان خورد، باور کردم که او خود من هستم! آنقدر دیدن آن تصویر برایم درناک بود که غش کردم و از حال رفتم.

طاهره پس از تجربه دیدار خود در آینه امیدش را از دست داد و احساس ‌کرد زنده ماندش دیگر فایده‌ایی نخواهد داشت و دریچه‌های زندگی به روی او بسته شده است. او دیگر نمی‌توانست و نمی‌خواست که به زندگی خود ادامه دهد. از همین‌رو در یک تصمیم شخصی قصد کرد تا با اعتصاب غذا به زندگی خود پایان دهد. خودش در این‌‌باره اینطور می‌گوید: «فکر می‌کردم اگر چند وعده از خوردن غذا دست بکشم کم‌کم بدنم ضعیف خواهد شد و این ضعف و ناتوانی جسمی منجر به مرگم می‌شود و آنوقت دیگر راحت خواهم شد.» اما سپیده‌ی سحر همه چیز را برای طاهره تغییر داد!!!

آفتاب صبحگاهی از لابه‌لای برگ‌های درخت کهنسال بیمارستان سوانح سوختگی از پشت پنجره‌ی اتاق طاهره به او آرام آرام سلام می‌کند و چهره‌ی خسته‌ی طاهره را نوازش می‌کند، این نور و گرما برای طاهره سفیر خوش قدم زندگی است. او که تا همین چند ساعت پیش گمان می‌کرد زندگی‌اش به پایان رسیده و ادامه دادن آن هیچ فایده‌ایی ندارد، حالا با دیدن این منظره انگار همه چیز برایش عوض شده بود و دلش می‌خواست نور و گرما‌ی آفتاب صبحگاهی را در آغوش بکشد و دوباره به روزهای منتظر در راه، سلامی تازه کند.

«با خودم فکر کردم همین یک‌ربع پیش همه جا تاریک بود، اما الان روشن شده و برگ‌ها به این زیبایی تکان می‌خورند، چرا من باید خودم را بکشم؟ فرض می‌کنم همین طوری به دنیا آمدم. خدا هست، شبانه‌روز هست، این همه آدم هستند. چرا من باید اینقدر ناامید باشم؟ یک نور امید رفت توی دل من و تصمیم گرفتم زنده باشم، زندگی کنم و به درد بخورم. هنوز وقت صبحانه نشده بود و همه خواب بودند. زنگ زدم گفتم: خانم من صبحانه می‌خواهم!»

طاهره در طی یک‌سال ۲۴ بار مورد عمل جراحی قرار گرفت و بعد به پیشنهاد مددکاران بیمارستان و جلب رضایت پدر توانست در دوره‌های آموزشی شرکت کند. در همین دوره‌ها با همسرش آشنا شد که مانند طاهره دچار سوختگی شده بود و از سوختگی ۷۵٪ رنج می‌برد. خودش خاطره آشنایی با همسرش را اینطور بیان می‌کند:

مددکارهای بیمارستان در این سه سال که در بیمارستان بودم با زندگی من آشنا شده بودند و می‌دانستند مادر ندارم و درس نخوانده‌ام، هیچ کاری بلد نیستم و خلاصه آنکه آینده نامشخصی دارم. بنابراین آمدند با پدرم صحبت کردند و گفتند او باید برود هنر یاد بگیرد. پدرم موافقت نمی‌کرد اما آن‌ها گفتند اگر قبول نکنید او را از شما می‌گیریم و به بهزیستی می‌سپاریم.

بنابراین پدرم قبول کرد و من به کارگاهی در جاده شهرری رفتم. در آن کارگاه دوره‌های تعمیرات رادیو و تلویزیون، ساعت‌سازی، عکاسی، نقاشی و طراحی، جوشکاری، خیاطی و سوادآموزی را آموزش می‌دادند. من در تمام رشته‌های آن کارگاه ثبت نام کردم. در آن کارگاه همه خانم‌ها و آقایان معلول بودند اما در بین آن‌ها آقایی هم بود که سوخته بود، به همین خاطر توجه‌ام به ایشان جلب شد و نگاهش کردم. او هم به من نگاه کرد. من دیدم دست و صورتش سوخته و برای همین چون که ناراحت نشود که دارم به او نگاه می‌کنم، لبخند زدم.

مرا بردند به کلاسی که این آقا هم بود اما او کلاس اول و من چهارم را می‌خواندم. این جوان همان بود که بعد همسرم شد. همان روز اول که به آن کارگاه رفتم با ایشان آشنا شدم و خانواده ایشان هم یک روز بعد آمدند به خواستگاری من. بلافاصله هم جواب مثبت دادم چون می‌خواستم زندگی کنم. می‌خواستم کاری کنم که با مردم باشم. به خودم قول داده بودم کاری کنم که تنها نباشم.  

طاهره ۱۶ ساله بود که با همسر ۲۰ ساله‌اش ازدواج کرد. او باور داشت که می‌تواند یک تجربه‌ی متفاوت و درخشان را در این ازدواج و زندگی پشت سر بگذارد.

طاهره و همسرش پس از ازدواج روزگار سختی را پشت‌سر گذاشتند. پس از اتمام دوره‌های کارگاه آموزشی حالا هر دو بیکار شده‌ بودند و علاوه بر هزینه‌های درمان باید اجاره‌ی خانه کوچک‌شان را هم تامین می‌کردند. اما طاهره دست از تلاش برنداشت و ناامید نشد، آن‌ها به خانه‌ی مادر همسرش که در روستایی در حوالی اصفهان بود نقل مکان کردند. طاهره در خانه مادرشوهرش نخستین تجربه‌های شغلی موفق خود را آغاز کرد. خودش درباره این تجربه‌اش اینطور می‌گوید: «خانه مادرشوهرم چند اتاق داشت و من از همه این اتاق‌ها استفاده کردم. از همان موقع که در بیمارستان بودم، تزریقات را به صورت تجربی یاد گرفته بودم. می‌دیدم چطوری آمپول و سرُم می‌زنند و یاد گرفته بودم. علاوه بر این گلدوزی و بافندگی هم می‌کردم و قالی‌بافی را هم از مادر و خواهر شوهرم یاد گرفته بودم. خیاطی و آموزش خیاطی هم که پیش از این در آن کارگاه یاد گرفته بودم. همه کاری می‌کردم و شاید باورتان نشود در حالی که خودم تا کلاس چهارم بیشتر درس نخوانده بودم، به دانش‌آموزان راهنمایی درس تقویتی می‌دادم. از یکی یاد می‌گرفتم و به آن یکی یاد می‌دادم. اعتماد به نفسم خیلی بالا بود. در آن روستا همه من را به اسم خانم دکتر می‌شناختند. در هشت نه سالی که در آن روستا بودم خیلی چیزها یاد گرفتم. آموزش رایگان بافندگی انجام می‌دادم، خانم‌ها می‌آمدند یاد بگیرند، کاموا می‌دادم به آن‌ها که ضمن یاد گرفتن، برای من ببافند. خود من تنهایی در یک ساعت یک لیف می‌بافتم اما وقتی به آن‌ها یاد می‌دادم، در یک ساعت بیست تا لیف برای من می‌بافتند. به آ‌ن‌ها یاد می‌دادم که چگونه می‌توانند کلاه ببافند و بعد به آن‌ها کاموا می‌دادم که می‌بردند خانه‌شان. هم یک کار تازه یاد می‌گرفتند و هم فردای آن روز من بیست کلاه تازه داشتم. آن‌ها مفتی یاد می‌گرفتند و من مفتی صاحب کلاه می‌شدم. این یک بخش از درآمد من بود، علاوه بر آن تزریقات، بخیه زدن، آرایشگاه، خیاطی و خلاصه همه کاری می‌کردم.

زندگی در روستای حصه، حالا همه چیز طاهره شده بود. اهالی روستا برای او احترامی خاص قائل بودند. حرف و رفتارش برای بسیاری حجت و سرمشق بود. طاهره بر این باور است که اگر تجربه ۹ سال زندگی در روستا را پشت‌سر نمی‌گذاشت شاید باز هم مسیر زندگی‌اش به سمت و سویی دیگر می‌رفت. او به نوعی خود و زندگی‌اش را مدیون اهالی روستا است.

۹ سال در روستا ماندن و با اهالی روستا دم‌خور شدن سبب شد تا طاهره بتواند یک زندگی نسبتا موفقی را برای خود و همسرش بسازد تا آنجا که به پیشنهاد خودش به همراه همسرش راهی تهران می‌شود تا فعالیت‌های شغلی‌اش را توسعه دهد.

سال اول در تهران در خیابان ادیب دروازه غار یک اتاق ۱۲ متری اجاره می‌کنند. حالا طاهره دوتا بچه قد و نیم قد هم دارد که باید در یک اتاق ۱۲ متری همراه مادر و پدر خود هم کار و هم زندگی کنند. طاهره همچنان با انگیزه و تلاش به فعالیت‌های خود ادامه می‌دهد. یک سال نمی‌شود که خانه می‌خرد و برای همسرش که به گفته‌ی طاهره اعتماد به‌نفس بالایی ندارد و از اینکه مورد قضاوت مردم قرار بگیرد دچار سرخوردگی می‌شود، یک ماشین دست و پا می‌کند که بتواند با آن از خانه بیرون برود تا روحیه‌اش تغییر کند. 

دو سال بعد خانه‌اش را عوض می‌کند و خانه‌ایی در امیریه خیابان ولیعصر می‌خرد. زیرزمین ۶۰۰ متری مسجد روبه‌روی خانه را اجاره می‌کند و با استخدام ۹۰ خیاط آنجا را تبدیل به کارگاه خیاطی‌اش می‌کند. خودش درباره‌ی شیوه‌ی متفاوت کارش اینطور می‌گوید:‌ «کار من با کار همه فرق می‌کند. مشتری‌ها می‌آیند، می‌نشینند، لباس‌شان آماده می‌شود و آن را می‌برند. این روش را من از همان روستای حصه اصفهان شروع کرده بودم و به خوبی آن را انجام دادم و می‌دهم. از همان جا هم کار دسته‌جمعی را آغاز کرده بودم و هنوز ادامه می‌دهم. می‌خواستم در میان مردم باشم. می‌خواستم مردم مرا ببینند و به کارهای که می‌کنم اعتماد و به من احتیاج داشته باشند. وقتی مشتری می‌بینند کاری را که دیگران پنجاه هزار تومان می‌گیرند، من پانزده هزار تومان می‌گیرم و کارش هم زود آماده می‌شود، معلوم است که به من اعتماد می‌کنند و دوباره پیش من می‌آیند.

طاهره در تمام این سال‌ها فقط به روزهای روشن فکر کرده است. به این که چطور می‌تواند از تهدید‌ها برای خود فرصت بسازد و در برابر تخته سنگ‌های سخت زندگی چون رودی روان و زلال پیش برود و راه خود را پیدا کند. او حالا به عنوان یک کار‌آفرین موفق در بسیاری از مجامع و همایش‌ها دعوت می‌شود و تجربه‌ی خود را در اختیار دوستدارنش قرار می‌دهد.

حالا سال‌ها از آن صبحی که قرار بود به مدرسه برود و دیرش شده بود می‌گذرد اما او هنوز در کلاس درسِ زندگی با اشتیاق و انگیزه راهش را ادامه می‌دهد و شاید دیگر از زبانه‌ی مهیب هیچ آتشی ‌به دلش هراسی راه ندهد چرا که باور دارد آفتاب زندگی روشن‌تر و گرم‌تر از داغی و خاموشی خاکستر‌هاست.