دستی میان ماندن و رفتن...!


نور صبحگاهی، بازیگوش و آرام، از لای چین‌های پرده خودش را به اتاقم رسانده است. چشم‌هایم هنوز کامل باز نشده‌اند. اما چشم‌هایم، پیش از آن‌که ذهنم بیدار شود، راهشان را پیدا می‌کنند؛ مستقیم سراغ دست‌هایم می‌روند. نگاهم آرام روی انگشت سبابه دست چپم مکث می‌کند.

من زری هستم و حالا مدت‌هاست که هر صبح، اولین دیدارم با همین انگشت آغاز می‌شود. اما هر صبح، همین انگشت، آرام و بی‌صدا، یادم می‌آورد که بعضی زخم‌ها، حتی اگر به اندازه کمتر از نصف یک انگشت باشند، می‌توانند تمام زندگی آدم را زیر و رو کنند.

پیش از آن روز

ما پنج خواهر و برادر بودیم؛ در یکی ازمناطق روستایی اطراف تهران، جایی که آن سال‌ها حتی یک مطب دکتر هم نداشت. پدر و مادرم هم آن‌قدر درگیر چرخاندن چرخ زندگی بودند که داشتن اسباب‌بازی برای ما یک آرزوی بزرگ و دور از دسترس بود. سهم من از کودکی با بقیه فرق داشت. مادرم روی من حساب می‌کرد. من هم کنار او بزرگ شدم؛ بیشتر از آنکه مشغول بازی باشم، مراقب برادرهای کوچک‌ترم بودم.
درس خواندن را دوست داشتم. وقتی دوره‌ی راهنمایی تمام شد، پدرم معتقد بود که دیگر ادامه تحصیل کافی است. اما مادرم بیشتر از من حمایت می‌کرد و اصرار داشت که باید ادامه بدهم. دوست داشتم به هنرستان بروم، اما هنرستان در منطقه‌ی دیگری بود و خانواده موافق رفت و آمدهای طولانی من نبودند؛ برای همین مجبور شدم همان دبیرستانی را که نزدیک‌تر بود انتخاب و در رشته ادبیات تحصیل کنم. دو بار در کنکور شرکت کردم، اما نتوانستم در دانشگاه سراسری پذیرفته شوم. دوست داشتم از طریق دانشگاه آزاد ادامه تحصیل بدهم، اما خانواده توان پرداخت شهریه را نداشتند. اما آن آرزو برای من تمام نشد. وقتی وارد بازار کار شدم و توانستم مقداری پس‌انداز کنم، در سی‌ویک سالگی وارد دانشگاه شدم و در رشته‌ی حسابداری تحصیل کردم. چهار سال، هم کار کردم و هم درس خواندم. آن مدرک برای من فقط یک مدرک دانشگاهی نبود؛ نتیجه‌ی سال‌ها صبر کردن و تلاش کردن بود.
اما پیدا کردن کار در رشته‌ی حسابداری آن‌قدرها که فکر می‌کردم آسان نبود. کم‌کم به این نتیجه رسیدم که شاید فعلاً باید همان کاری را ادامه بدهم که دارم؛ کار در کارخانه. برای من فقط یک شغل نبود. یاد گرفته بودم اگر چیزی می‌خواهم، باید برایش تلاش کنم. من برای خودم کار می‌کردم؛ برای اینکه مستقل باشم.

لحظه‌ای که خاموشی، خبری از حادثه داشت!

تا اینکه فروردین ۱۴۰۳ رسید. آن روز هم مثل روزهای دیگر شروع شد. هیچ نشانه‌ای وجود نداشت که آن روز قرار است یکی از مهم‌ترین روزهای زندگی من شود. یک‌باره برق سالن قطع شد. دستگاه خاموش شده بود، اما حرارتش هنوز باقی مانده بود. دستم در موقعیتی گیر کرده بود که نمی‌توانستم آن را بیرون بکشم.
همکارانم با عجله دورم جمع شدند. بعد از چند لحظه، بالاخره توانستند دستگاه را بالا ببرند و دستم را آزاد کنند. فکر می‌کردم شاید فقط یکی از انگشت‌هایم زخمی شده باشد. اما نمی‌دانستم که همان چند دقیقه، قرار است مسیر زندگی‌ام را تغییر دهد. حرارت باقی‌مانده دستگاه در همان مدت کوتاه، آسیب شدیدی به انگشتم وارد کرده بود؛ بافت‌های انگشت آسیب دیده و از بین رفته بودند.
مقاومت برای یک تصمیم
تا اینکه به بیمارستان مطهری رسیدم. همه چیز از همان لحظه تغییر کرد. دست من فقط زخمی نشده بود؛ آسیب عمیقی دیده بود. پزشکان گفتند که شدت آسیب به حدی است که احتمالاً راهی جز قطع عضو وجود ندارد. با خودم می‌گفتم: «چطور ممکن است؟ مگر می‌شود؟» نمی‌توانستم این تصمیم را بپذیرم. برای همین مقاومت کردم.
دو هفته طول کشید تا بتوانم با این واقعیت روبه‌رو شوم. در نهایت به اصرار من، پزشکان تصمیم گرفتند به جای قطع عضو، یک فرصت دیگر برای حفظ انگشتم بدهند. در عمل اول، نتیجه آن چیزی نشد که همه امیدوار بودند. بار دیگر جراحی انجام شد؛ این بار با استفاده از پیوند پوست از قسمت دیگری از بدنم، پزشکان تلاش کردند انگشتم را حفظ کنند. البته امید زیادی نداشتند اما من، برای اولین بار بعد از آن حادثه، احساس کردم شاید هنوز راهی برای ادامه دادن وجود داشته باشد.
حدود دو ماه برای تعویض پانسمان و کاردرمانی به بیمارستان مطهری رفت‌وآمد داشتم. هر بار رفتن به بیمارستان برای من فقط یک مراجعه درمانی نبود؛ انگار دوباره به همان روز حادثه برمی‌گشتم. من در محل کار آسیب دیده بودم و طبیعی بود که انتظار داشته باشم کارفرما کنارم باشد. اما پرداخت هزینه‌های درمان، به ارائه فاکتورها و طی شدن مراحل اداری موکول شده بود.

آشنایی که مسیری تازه ساخت

همان روزها بود که یکی از کارکنان بیمارستان شماره تماس مؤسسه زنو را به من داد و گفت که می‌توانم برای دریافت حمایت‌های روانشناسی و مددکاری با این مجموعه ارتباط بگیرم. فکر می‌کردم شاید فقط چند جمله بشنوم؛ اینکه صبور باش، این روزها می‌گذرد و سعی کن قوی باشی. فکر نمی‌کردم گفت‌وگو با یک متخصص بتواند تا این اندازه روی مسیر زندگی من اثر بگذارد.
در آن دوران، تقریباً از همه چیز فاصله گرفته بودم؛ از جمع‌ها فرار می‌کردم، مهمانی نمی‌رفتم، دوستانم را نمی‌دیدم. اما ارتباط با زنو آرام‌آرام این مسیر را تغییر داد. برای اولین بار احساس کردم کسی بدون قضاوت، بدون اینکه بخواهد به من بگوید «فراموشش کن» یا «سخت نگیر»، واقعاً می‌خواهد بفهمد چه چیزی را پشت سر گذاشته‌ام. یکی از چیزهایی که برای من خیلی ارزشمند بود، حس اعتماد و رازداری در این ارتباط بود.

بازگشت به زندگی، قدم‌به‌قدم

مدتی طول کشید تا دوباره بتوانم وارد جمع‌ها شوم. حتی وقتی مددکاران زنو من را به مراسم‌ها دعوت می‌کردند، خیلی وقت‌ها قبول نمی‌کردم. اولین بار در مراسم شب یلدا سال ۱۴۰۳ بود که تصمیم گرفتم در یکی از برنامه‌های زنو شرکت کنم. در زنو با آدم‌هایی آشنا شدم که تجربه‌هایی شبیه من داشتند. دیدن آن‌ها به من یادآوری کرد که تنها نیستم. همین دیدن آدم‌های شبیه خودم، کم‌کم نگاه من را به خودم تغییر داد.
در گروه کتابخوانی زنو شرکت کردم و دوستان جدیدی پیدا کردم. در کلاس‌های یوگا و برنامه‌های آموزشی حضور پیدا کردم. یادم هست در یکی از جشن‌های زنو، ناگهان تحت تأثیر قرار گرفتم و شروع به گریه کردم. یکی از مددکاران کنارم آمد و از من خواست کمی با هم صحبت کنیم. آنجا برایش تعریف کردم که ماه‌ها از خانه بیرون نیامده بودم. آن گریه، گریه ناراحتی نبود؛ بیشتر شبیه گریه کسی بود که بعد از مدت‌ها دوباره چیزی از زندگی را لمس کرده است.
من هنوز درد دستم را دارم. اما تفاوت بزرگی که امروز با آن روزها دارم این است که دیگر خودم را فقط با آن آسیب تعریف نمی‌کنم. من یاد گرفتم که یک اتفاق سخت، تمام زندگی یک انسان نیست.
در تمام این مسیر، یک چیز را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم؛ نقش آدم‌هایی که در روزهای سخت کنار آدم می‌مانند. من این شانس را داشتم که در روزهای اول حادثه، چنین آدمی کنارم باشد. نرگس همان کسی بود که در آن روزهای سخت همراه من به بیمارستان آمد. وقتی من پر از ترس و نگرانی بودم، نرگس بود که کنارم نشست و مدام به من امید می‌داد؛ به من یادآوری می‌کرد که این اتفاق، پایان زندگی من نیست. بعد از عمل هم تنهایم نگذاشت؛ وقتی پزشکان گفتند برای باز کردن پانسمان‌ها باید به بیمارستان مراجعه کنم، همراه من آمد. حتی چند روز اول بعد از عمل، من را به خانه خودش برد تا تنها نباشم و از من مراقبت کرد. شاید همین تجربه باعث شد بعدها وقتی با زنو آشنا شدم، بتوانم معنای واقعی حمایت را بهتر درک کنم.

قصه‌ای که هنوز ادامه دارد

حالا امروز دیگر مثل گذشته سعی نمی‌کنم دستم را پنهان کنم. اگر جایی لازم باشد از دستکش استفاده می‌کنم، اما نه برای اینکه کسی آن را نبیند؛ برای اینکه از دستم مراقبت کنم.
وقتی امروز واژه «رهیده از سوختگی» را می‌شنوم، احساس پیچیده‌ای دارم. از یک طرف خوشحالم که این واژه معنای نجات، عبور و دوباره ساختن زندگی را دارد. رهیده شدن یعنی اینکه آن اتفاق سخت را انکار نکنیم؛ یعنی بدانیم چه چیزی را از سر گذرانده‌ایم، اما اجازه ندهیم تمام هویت ما همان اتفاق باشد.
زخمی که روی دستم ماند، فقط یک نشانه از یک حادثه است؛ اما چیزی که از آن تجربه با خودم برداشتم، شناخت دیگری از زندگی، از آدم‌ها و از توانایی خودم برای دوباره ایستادن بود. حالا می‌دانم بعضی زخم‌ها، حتی اگر اندازه کمتر از نصف یک انگشت باشند، می‌توانند تمام زندگی آدم را تغییر دهند؛ اما انسان می‌تواند از دل همان تغییر، دوباره خودش را پیدا کند و راهی تازه برای ادامه دادن بسازد.

« این روایت، برگرفته از گفت‌وگوی مستقیمِ موسسه‌ی زنو با یکی از رهیدگان سوختگی است.

به‌منظورِ صیانت از حریمِ خصوصی راوی و رعایت اصلِ محرمانگی،
نام، محل سکونت و سایرِ جزئیاتِ قابلِ‌شناساییِ ایشان، تغییر داده شده است.»