پیش از آنکه بسوزم، سوخته بودم!


آن روزِ صبح، باد از همان اول کار، بی‌قرار بود؛ از آن بادهایی که وقتی می‌وزد، انگار قرار است چیزی را با خودش ببرد. حیاطِ خانه‌ی ما حیاطی بزرگ بود، باغی پر از درخت انجیر و افرا و گردو، همان حیاطی که من با سخت‌کوشی و کار در جنوب، توانسته بودم بعد از چند سال دست و پایش کنم. آن روز، تا صبح چشم روی هم نگذاشته بودم، فقط به این فکر کرده بودم که چطور می‌شود این زندگی را تمام کرد.

با هر بدبختی بود خودم را به حیاط خانه‌ام رسانده بودم. رضا، همسرم، همه‌ی درها را قفل کرده بود که من داخل خانه‌ی خودم نشوم! به خیالش داشت تنبیه‌‌ام می‌کرد. حالا در آن حیاط بزرگ، من بودم و یک کبریت؛ که می‌خواستم با آن کاری کنم تا رضا از آنچه که می‌بیند پشیمان شود. توی سرم نقشه‌ای کشیده بودم، نقشه‌ای کودکانه و ساده، روسری‌ام را آتش بزنم، رضا دود و شعله را از بیرون باغ ببیند و بترسد و فکر کند اتفاقی افتاده و شاید، همان ترس چیزی را در او عوض کند.
کبریت را کشیدم. روسری‌ام را که دور دستم پیچیده بودم، آتش گرفت، شعله زبانه کشید و همان لحظه یک‌دفعه از کاری که کرده بودم پشیمان شدم و روسری را دورتر از خودم پرت کردم که فاصله بگیرد، که خاموش شود، که این ماجرا همین‌جا تمام شود. اما باد، همان بادِ بی‌قرارِ صبح، منتظر بود. روسری را که پرت کرده بودم، دوباره آن را به سمتم برگرداند و از پشت، به بدنم چسباند. سرم را چرخاندم تا ببینم چه اتفاقی افتاده و همان لحظه، بالای دیوارِ حیاط، همسایه را دیدم؛ کنارش، محمدرضا، پسرِ شش‌هفت‌ساله‌ام، ایستاده بود و هر دو داشتند نگاهم می‌کردند. لباس‌هایم دیگر به پوستم چسبیده بودند و خودشان جدا می‌شدند و بوی گوشتِ سوخته‌ی خودم را حس می‌کردم. بویی که هیچ‌وقت از خاطرم نمی‌رود. فقط جیغ می‌زدم، آن‌قدر بلند که صدایم تا کوچه رفت: «محمدرضا، نگاه نکن مامان! صورتت رو ببر اون‌طرف، نگاه نکن مامان!»
اما این همه‌ی ماجرا نبود. باد و باغ و کبریت بهانه بود تا سال‌ها خستگی تلنبار شده را که دیگر جایی در جسم و روح‌ام برای نگه‌داشتنش نمانده بود، فوران کند.

پیش از آن روز

من فرزندِ اول خانواده بودم. هشت فرزند بودیم. پدرم اوستای معمار بود و درکنارش کشاورزی می‌کرد؛ به همین خاطر همیشه از خانه دور بود، و بازگشتش برای ما مثل صبح عید بود. مادرم زنی قدرتمند بود، زنی که در نبودِ پدرم، خودش قانونِ خانه بود. مادربزرگم، قابله‌ی روستا، مرا با خودش به کوهستان و دشت می‌برد؛ می‌گفت: محبوبه هوش خوبی دارد، زود یاد می‌گیرد. دوران کودکی‌ام، اگر بخواهم صادق باشم، یکی از بهترین دوران‌های عمرم بود.
سیزده‌ساله که شدم، بیشترِ خانواده‌هایی که در روستا پسر داشتند، مرا برای پسرشان در نظر گرفته بودند و پدرم مخالفت می‌کرد، می‌گفت «محبوبه باید درس بخواند، هنوز بچه است.» همان سال‌ها، پسرخاله‌ام، که پنج سال از من بزرگ‌تر بود عاشق‌ام شده بود. همزمان، پسرِ دیگری هم به من علاقه‌مند شده بود، تا جایی که نصفِ آبادی می‌دانستند این دو پسر رقیبِ عاشقانه‌اند. پانزده‌ساله که شدم، برای پسرخاله‌ام، دختر دیگری را در نظر گرفتند و میدان به نفع خواستگارِ دومم، رضا، خالی شد.
با رضا یکی دو سالی نامزد بودیم؛ آن نامزدی، بدترین دورانِ زندگی‌ام تا آن روز بود. رضا فوتبالیستِ منطقه‌ی ما بود، معروف، خوش‌قدوبالا، اما پشتِ آن ظاهر غلط‌انداز، رفیق‌بازی بود که کم‌کم به دام اعتیاد افتاد. وقتی خبر به گوش پدرم رسید، گفت این وصلت باید همین‌جا تمام شود. تا این‌که در سال چهارمِ دبیرستان، در یک روز معمولی وسط هفته، رضا با دو پسرعمویش به مدرسه‌مان آمد و گفت باید همان روز به محضر برویم. آن روز، محضردار سه بار پرسید آیا اجازه‌ی جاری‌کردنِ عقد را دارم و دست آخر، پدرِ رضا به‌جای من گفت بله! آن شب، سرم را روی زانوی پدرم گذاشتم و گریه کردم، به او گفتم: فردا برای من روزِ مرگ است، نه روزِ عروسی.

چرخه‌ای که سال‌ها تکرار شد

سه ماهِ اول، رضا حتی پا از خانه بیرون نگذاشت؛ نه‌ کاری، نه درآمدی نه چیزی. برای همین از او خواستم تا اجازه دهد مدرسه را ادامه دهم. بالاخره بعد از سه ماه از خانه بیرون رفت، اما رضا مستقیم به مدرسه‌ی من رفته بود، پرونده‌ی تحصیلی‌ام را گرفت و برگشت خانه و جلوی چشمِ من، در حیاط، آتشش زد. از همان‌جا فهمیدم که اگر منتظرِ رضا بمانم، هیچ‌وقت هیچ اتفاقی نمی‌افتد. راهی بندر شدم، جنس آوردم، فروختم؛ اما وقتی با دستی پر به خانه می‌رسیدم، درآمدم را رضا می‌گرفت، خرجِ خودش می‌کرد و اگر دست رد به درخواستش می‌زدم، سهم‌ام دعوا و کتک بود.
طولی نکشید که فهمیدم باردارم و اولین پسرم، محمدرضا، به دنیا آمد. رضا کنارم نبود، نه در زایمان، نه چهل‌وهشت ساعتِ بعد از آن. وقتی رضا بالاخره آمد و مرا برد خانه، همان شب کتکم زد و بچه را از من گرفت، مرا از خانه بیرون انداخت؛ اجازه نداشتم به بچه شیر بدهم. چهل روز طول کشید تا دوباره پسرم را دیدم؛ شبیه بچه‌های قحطی‌زده شده بود. با پادرمیانی خانواده، دوباره سرِ خانه و زندگی‌ام برگشتم و رضا قبول کرد که بچه پیشِ من بماند، اما رضا، همان رضا بود؛ باز هم بیکار، باز هم در پی گرفتنِ پول از من.
چند سال گذشت و حاملگیِ دوم، در دلِ آن روزگارِ سخت، چیزی شبیه ترس در من کاشت. با شکمِ باردار، باز هم به بندر رفتم؛ یک‌بار، در اوجِ ناامیدی، حتی خودم را از بالای تپه‌ای هُل دادم پایین، به این امید که شاید این بارداری همین‌جا تمام شود، اما نشد. تسلیم شدم، با خودم گفتم عمرش به دنیاست، باید بزرگش کنم. مدتی بعد پسر دوم محمدحسین هم به دنیا آمد.
در همین ایام بود که رضا شکایتی دروغ علیه‌ام به دادگاه برد، مبنی بر این که من در سفرهایی که به جنوب برای کار می‌روم، به زندگی زناشویی‌ام با رضا، خیانت کرده‌ام. اتهامی که هرگز حقیقت نداشت. در دادگاه، استشهادنامه‌ای از کاسبانِ بازارِ بندر رسید که سال‌ها شاهدِ صداقتم بودند و قاضی به پشتوانه‌ی اعتبار استشهاد‌نامه‌ی کسبه بازار، به نفع من حکم داد؛ در گوشم گفت: از این‌جا که رفتی، برو تقاضای طلاق بده، این زندگی برای تو چاه است. اما ریش‌سفیدهای فامیل دوباره مرا به همان خانه برگرداندند، و باز همان چرخه: کتک، بیرون‌انداختن، التماسِ پشتِ در، برگشتن. تا این‌که رسید همان شبِ آخر؛ به همان صبحِ باد و باغ و کبریت ختم شد.

سوختگی هشتاد درصد بدنم، سی‌وپنج عمل!

سوختگی‌ام آنقدر شدید بود که وقتی مرا به بیمارستان بردند، دکتر به پدرم گفت بیمارتان تا یک ساعت دیگر بیشتر زنده نمی‌ماند. هشتاد درصدِ بدنم سوخته بود، درجه‌سه. هیچ‌کدام از مراکزِ سوختگیِ کشور قبول نکردند؛ گفتند با این وضعیت جابه‌جایی خطرناک است. دکتر به پدرم گفت مرا به خانه ببرند. وقتی که به خانه رساندنم، همسایه‌ها از پیش، خودشان را برای مراسمِ ختم من آماده کرده بودند؛ بلندگو گذاشته بودند، گوسفند تهیه کرده بودند.
اما من آن‌شب را به صبح رساندم و زنده ماندم. یکی از اتاق‌های خانه‌ی پدری‌ام را ایزوله کردند، یک تختِ بیمارستانی آوردند. سه ماه در آن اتاق ایزوله بستری بودم؛ فلجِ مطلق. فقط سی کیلو وزن داشتم. یک شب، درِ اتاقم باز شد و دیدم محمدحسینِ کوچکم توی اتاق آمد، یک کفش گذاشت پایینِ تختم و گفت: «پاشو مامان، کفشت را بپوش، راه برو.» آن شب به آن‌ها قول دادم دوباره خوشگل می‌شوم، دوباره راه می‌روم و برایشان مادری می‌کنم.
بعد از سه ماه، آینه‌ای خواستم؛ یک استخوانِ متحرک دیدم، اما ابروهایم رشد کرده بود، و همین یک خط باریکِ مو، برایم نقطه‌ی شروعِ یک تصمیم شد. سه ساعت طول کشید تا خودم آن‌ها را با موچین مرتب کنم؛ به خودم گفتم «اگه امروز بتونم ابروهامو بردارم، این توان رو دارم که روی پاهام بایستم و دوباره زندگی رو شروع کنم.»
به بیمارستانِ سوانح سوختگی منتقلم کردند. سی‌وپنج بار به اتاق عمل رفتم. یک روز دکتر گفت پاشنه‌ی پایم کاملاً از بین رفته، باید قطع شود؛ با التماس، سه روز مهلت خواستم. روزِ سوم، وقتی پانسمان را باز کردند، همه‌ی حفره‌ها پر شده بود و پایم انگار یک پای تازه بود. پرستارها از خوشحالی جیغ زدند و من با خنده گفتم «یه رژ لبِ آلبالویی می‌خواهم.» روز مرخص شدنم، همان رژلب آلبالویی را زدم؛ محمدرضا و محمدحسین آمدند استقبالم و آن شب هر دو کنارم خوابیدند.

مسافر مسیر تازه…

سال‌ها به همین روال گذشت؛ کار، بچه‌داری و تنها ماندن. بدنم هم هنوز مشکلات خودش را داشت؛ گاهی برای یک ترمیم یا یک عملِ کوچک به بیمارستان می‌رفتم. سه سال پیش، برای یکی از همین عمل‌های درمانی به بیمارستانِ حضرت فاطمه رفته بودم که مددکارِ آن‌جا از موسسه‌ای گفت به اسمِ زنو. آن روزها، هنوز فکر می‌کردم مشاوره یعنی شنیدنِ چند جمله‌ی کلی: صبور باش، این روزها می‌گذرد. اما وقتی برای اولین‌بار پا به زنو گذاشتم، فضایی حس کردم که در آن، مجبور نبودم از اول تا آخرِ داستانم را برای هرکسی که کنجکاو است دوباره تعریف کنم. سال‌ها، وقتی کسی می‌فهمید دچار سوختگی شده‌ام، مجبور می‌شدم دوباره آن خاطرات را زنده کنم ولی در زنو، برای اولین‌بار، کسی بدون قضاوت به حرفایم گوش داد.
مددکارها و روان‌شناسانِ زنو، کم‌کم، چیزی به من یاد دادند که فکر می‌کنم هیچ‌کسِ دیگری نمی‌توانست یادم بدهد: این‌که مرزم را به آدم‌ها نشان بدهم، بدونِ این‌که آزارشان بدهم و بدونِ این‌که خودم دوباره زخمی شوم. یک زمانی، اگر توی خیابان روسری‌ام را باد می‌برد، فوری دستم می‌رفت سمتش که کسی نفهمد چه چیزی زیرش پنهان است. زنو کمکم کرد به یک درکِ تازه برسم، به یک آرامش، به یک پذیرش؛ که این جراحت‌ها بخشی از بدنِ من و تجربه‌های من است، نه چیزی که باید مخفی‌اش کنم.

همراهی که کاش زودتر می‌آمد!

روزهایی هم بوده که حالِ روحی‌ام خوب نیست؛ درست همان روزها، گاهی، یک‌دفعه از واحدِ مددکاریِ زنو تماسی می‌گیرند، احوالم را می‌پرسند، بدون این‌که خودم خواسته باشم. فقط می‌دانم که آن یک تماس، انگار مرا به یک نقطه‌ای در جهان وصل می‌کند، نقطه‌ای که در آن، من فقط یک زخم نیستم، یک آدم هستم که کسی، جایی، به یادش هست.
حالا، وقتی به این چند سالِ آشنایی با زنو فکر می‌کنم، یک حسرت دارم که ای کاش زودتر زنو سرِ راهم قرار می‌گرفت. کاش آن روزهای تلخِ نامزدی، آن سه ماهِ فلجی، یک‌جایی، زنو کنارم بود. من تمام این مسیر را تنها آمدم. تنها ایستادم و تنها هر بار از خاکستر بلند شدم؛ و شاید اگر یک نفر، فقط یک نفر، آن سال‌ها کنارم بود، شاید خیلی از آن تجربه‌ها، دیگر امروز جراحت‌ها و زخم‌های عمیق نبودند!

« این روایت، برگرفته از گفت‌وگوی مستقیمِ موسسه‌ی زنو با یکی از رهیدگان سوختگی است.

به‌منظورِ صیانت از حریمِ خصوصی راوی و رعایت اصلِ محرمانگی،
نام، محل سکونت و سایرِ جزئیاتِ قابلِ‌شناساییِ ایشان، تغییر داده شده است.»