پیش از آنکه بسوزم، سوخته بودم!

آن روزِ صبح، باد از همان اول کار، بی‌قرار بود؛ از آن بادهایی که وقتی می‌وزد، انگار قرار است چیزی را با خودش ببرد. حیاطِ خانه‌ی ما حیاطی بزرگ بود، باغی پر از درخت انجیر و افرا و گردو، همان حیاطی که من با سخت‌کوشی و کار در جنوب، توانسته بودم بعد از چند سال […]

دستی میان ماندن و رفتن…!

نور صبحگاهی، بازیگوش و آرام، از لای چین‌های پرده خودش را به اتاقم رسانده است. چشم‌هایم هنوز کامل باز نشده‌اند. اما چشم‌هایم، پیش از آن‌که ذهنم بیدار شود، راهشان را پیدا می‌کنند؛ مستقیم سراغ دست‌هایم می‌روند. نگاهم آرام روی انگشت سبابه دست چپم مکث می‌کند. من زری هستم و حالا مدت‌هاست که هر صبح، اولین […]

زندگی زیر پوست داغ

من رضوان، اهل روستایی از مرکز ایران هستم. الان که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم عمر آدم فقط به سال‌هایی که از سر گذرانده نیست؛ به زخمی هست که با خودش حمل کرده، به نگاه‌هایی که تاب آورده، به شب‌هایی که با گریه صبح کرده و به روزهایی که آدم فقط با دلِ و امید […]