زندگی زیر پوست داغ


من رضوان، اهل روستایی از مرکز ایران هستم. الان که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم عمر آدم فقط به سال‌هایی که از سر گذرانده نیست؛ به زخمی هست که با خودش حمل کرده، به نگاه‌هایی که تاب آورده، به شب‌هایی که با گریه صبح کرده و به روزهایی که آدم فقط با دلِ و امید خودش دوام آورده و ادامه داده و ادامه داده.

من حالا چهل‌وهشت ساله‌ام و زندگی‌ام از همان آغاز با رنج و ایستادگی گره خورده است. اما پیش از آن‌که به این روزها برسم، قصه‌ام از جایی شروع شد که هنوز پنج سال و نیم بیشتر نداشتم.

لحظه‌ای که کوچه به آتش نشست!

خانه‌ی ما در روستا تا خانه مادربزرگم حدود پانصد متر فاصله داشت؛ مسیری که برای پاهای کوچکِ دختر‌بچه‌ی پنج شش ساله‌ای مثل من، آن‌قدر آشنا بود که شاید روزی ده بار آن را می‌دویدم و برمی‌گشتم. آن روز هم مثل همیشه، صبح بود؛ همه چیز به ظاهر آرام بود. وقتی به کوچه رسیدم، دیدم مرد چراغ‌سازی گوشه‌ای نشسته و چراغ درست می‌کند. یکی از پسرهای همسایه که هم‌بازی‌ام بود، کنارم بود. ما دو کودکِ کنجکاو، ایستاده بودیم و محوِ تماشایِ خرت‌وپرت‌هایی بودیم که آن مرد روی زمین ریخته بود.
ده دقیقه‌ای گذشت. چراغ‌ساز برای روشن کردن یکی از چراغ‌ها، شروع به تلمبه زدن آن کرد. ما نمی‌دانستیم که چند لحظه بعد، زندگی‌مان زیرورو می‌شود. وقتی فندک را زد، همه چیز در یک آن تغییر کرد؛ چراغ ناگهان ترکید و نفتِ داغِ آتش‌گرفت، مستقیم روی من و روی آن پسرک همسایه ریخت.
همه چیز در یک چشم‌برهم‌زدن به جهنم بدل شد. ما در همان وسطِ کوچه روستا از شدتِ درد و سوختن می‌دویدیم، بی‌هدف و پریشان. در اوجِ آن هراسِ کودکانه، همدیگر را بغل می‌کردیم؛ انگار در آن لحظاتِ آخر، تنها پناهِ یکدیگر بودیم. فریاد می‌کشیدیم و می‌دویدیم، اما هیچ‌کس در آن کوچه به فریادِ ما نرسید. در آن حادثه، حدود هفتاد تا هفتاد و هشت درصد از بدنِ ما سوخت؛ زخمی که روی پوست‌مان نشست، اما ردِ آن تا ابد بر روح و زندگی‌مان باقی ماند.

۹ ماه در بیمارستان، سال‌ها در جراحی…

بعد از آن حادثه، راه من به بیمارستان کشیده شد؛ نه ماه در بیمارستان امام خمینی تهران بستری بودم. نه ماه، برای یک کودک پنج‌سال‌ونیمه، فقط یک زمان طولانی نیست؛ جهانی‌ست که با درد اندازه‌گیری می‌شود. بیشترین آسیب روی صورت، پای راست و دست چپم بود؛ سوختگیِ یکی از پاهایم آن‌قدر عمیق بود که تا مغزِ استخوانم نفوذ کرده بود و تمامِ توانِ راه رفتن را از من گرفته بود.
هر صبح که راهیِ مدرسه می‌شدم، هر قدم، خنجری بود که بر استخوانم می‌نشست؛ گاهی کفش‌هایم از خون لبریز می‌شد. وقتی به کلاس می‌رسیدم، وضعیتم چنان دردناک بود که معلمان تاب نمی‌آوردند و مرا به خانه بازمی‌گرداندند. سال‌ها طول کشید تا بتوانم قدمی به سوی مدرسه بردارم.
سیزده‌ساله بودم که جراحی‌های متعددی در بیمارستان حضرت فاطمه برایم انجام شد؛ لب‌هایم را پیوند زدند و همان کیسه‌های مخصوص را زیر پوستم می‌گذاشتند تا پوست به مرور کشیده شود و چروک‌های ناشی از سوختگی کمتر شود. اما بزرگ‌ترین جراحیِ من، نه روی پوست، که در قلبم اتفاق افتاد. در میانِ دیوارهای خانه و کنارِ خاله‌ها و اقوامی که چون حصاری امن دورم را گرفته بودند، من رضوان بودم؛ دختری محبوب و عزیز. اما بیرون از این حصار، کلمات چون تازیانه بر روحم ضربه می‌زدند. بارها با دل شکستگی از این که کسی بهم گفته بود: «سوختی؟!» یا «چقدر زشت شده» به خانه پناه برده بودم.
حتا قضاوت‌های بی‌صدا، بعدها در زندگیِ کاری‌ام نیز سایه انداخت. چند سال پیش وقتی برای پرستاری از سالمندی مشغول به کار شدم، حضورم در آن خانه فقط یک روز دوام آورد؛ فرداش، بی‌آنکه دلیلِ روشنی بیاورند، عذرم را خواستند. اما من به مرور زمان، آن رنجش از نگاهِ دیگران را با پذیرش جایگزین کردم؛ یاد گرفتم که فراتر از این زخم‌ها و چروک‌ها هستم.

بارِ زندگی بر شانه‌ی یک زن

چند سال بعد به فصلِ تاهل رسیدم؛ اما دریغ که سیزده سالِ تمام، بارِ زندگی را با مردی به دوش کشیدم که معنای همراهی را نمی‌دانست و با شانه خالی کردن از زیر بار زندگی، مرا در میانه راه تنها گذاشت. سه فرزند از آن سال‌ها برایم به یادگار ماند؛ یک پسر و دو دختر. دیگر مجالی برای فکر کردن به آینه‌ها نبود؛ باید دردهایم را در صندوقچه‌ای پنهان می‌کردم تا چرخِ زندگی بچه‌هایم بچرخد. پرستاری از سالمندان راهی بود که انتخاب کردم.
دردِ من دیگر فقط در گوشت و پوست نبود؛ دردی بود که از نداری‌های مالی ریشه می‌گرفت. لاله‌ی گوشم که در آن حادثه آسیب دیده بود، سنگینی‌اش را مدام بر شنوایی‌ام تحمیل می‌کرد، اما هزینه‌های جراحی، دیواری بلندتر از توانِ مالی من بود. با خودم گفتم جراحی‌ها بماند برای روزی که فرزندانم از آب و گل درآیند.
در میان همه‌ی آن سال‌های سخت، بیش از همه مادرم و یکی از برادرهایم کنارم ایستادند. مادرم همیشه پناه دل من بود و برادرم فقط یک برادر نبود؛ گاهی حس می‌کردم هم جای پدرم را و هم جای مادرم را کرده است. او همیشه جمله‌ای را تکرار می‌کرد که هنوز در گوشم مانده: «به چشم تقدیر به این اتفاق نگاه کن. تو از همه نظر آدم خوبی هستی… شاید خدا دیده عیبی ندارد که روی تو بگذارد، برای همین این سختی را در زندگی‌ات گذاشته تا صبر و تحملت را بسنجد.»

وقتی نوبت به خودم رسید

سال‌ها گذشت. بچه‌هایم بزرگ شدند و آشیانه‌شان پا گرفت. گویی نوبت به من رسیده بود؛ رضوانی که سال‌ها خودش را پشتِ نیازهای فرزندانش پنهان کرده بود. حدود سه سال پیش، دوباره آستین همت بالا زدم و پیگیر درمان سوختگی‌هایم شدم. اما همان جلسه‌ی اولِ لیزر، گرمای تابستان و دردش آن‌قدر شدید بود که انگار همه‌ی خاطرات قدیمیِ سوختگی دوباره در بدنم بیدار شد؛ استرس عجیبی گرفتم و با خودم گفتم دیگر ادامه نمی‌دهم.
آشنایی که مسیر تازه‌ای را برایم گشود
با این حال سه ماه بعد دوباره به بیمارستان برگشتم. آنجا پیشنهاد کردند با مددکار اجتماعی موسسه زِنو صحبت کنم. کمی بعد از سمت موسسه زنو با من تماس گرفتند و این آشنایی، مسیر تازه‌ای برایم باز کرد.
کم‌کم، در گفت‌وگوهایی که با مددکار اجتماعی موسسه زِنو داشتم، یاد گرفتم چطور با اضطرابی که سال‌ها همراهم بود روبه‌رو شوم. ساعت‌های زیادی برای من وقت گذاشتند، حتا برای جابه‌جایی در تهرانی که در آن غریبه بودم، وسیله نقلیه تهیه می‌کردند تا مراحل درمانی را آسان‌تر طی کنم. جلسات مشاوره زنو برای من بیشتر شبیه مسیری بود که قدم‌به‌قدم کمکم می‌کرد تا خودم و زندگی‌ام را جور دیگری ببینم. کم‌کم حس کردم چیزی در درونم تغییر کرده است؛ انگار باری که سال‌ها با خودم حمل کرده بودم سبک‌تر شده بود.

آدم‌هایی که راه مرا رفته بودند

چند بار هم به برنامه‌ها و جشن‌های موسسه زنو دعوت شدم. در آنجا با جمعی از رهیدگان سوختگی آشنا شدم که این آشنایی روحیه‌ام را بالا برد. فضای آن جشن‌ها حال آدم را بهتر می‌کرد، اما گاهی هم سنگینی داشت؛ آدم‌هایی را می‌دیدم که زخم‌هایی داشتند از زخم‌های من هم عمیق‌تر. همان‌جا بود که بیشتر قدر چیزهایی را فهمیدم که در زندگی‌ام دارم؛ من مادر سه فرزند شده بودم، اما بعضی از آن‌ها شاید هیچ‌وقت چنین فرصتی را پیدا نکرده بودند.
در این سال‌ها فهمیده‌ام کسانی که درد ما را بهتر می‌فهمند، معمولاً خودشان از همین راه گذشته‌اند. گاهی یک گفت‌وگو با کسی که کارش شنیدن و فهمیدن است، می‌تواند باری را از دل آدم بردارد؛ باری که شاید حتی خانواده هم نتواند از دوش آدم بردارد.

قصه‌ای که هنوز ادامه دارد

من رضوان هستم؛ زنی چهل و هشت ساله از روستایی در مرکز ایران. مادرِ یک پسر و دو دختر. کسی که سوختگی را در پنج‌سال‌ونیمگی تجربه کرد. نه ماه در بیمارستان ماند. سال‌ها جراحی را پشت سر گذاشت. از دل سختی‌ها گذشت و زندگی را دوباره از نو ساخت.
قصه‌ی من قصه‌ی فراموش شدن نیست؛ قصه‌ی ماندن است؛ قصه‌ی سوختنِ یک کودک در یک لحظه، ایستادنِ یک زن در سال‌های بعد و قصه‌ی زندگی در زیر پوستی داغ… قصه‌ای که هنوز تمام نشده است و ادامه دارد.

«این روایت، برگرفته از گفت‌وگوی مستقیمِ موسسه‌ی زنو با یکی از رهیدگان سوختگی است.
به‌منظورِ صیانت از حریمِ خصوصیِ راوی و رعایتِ اصلِ محرمانگی،
نام، محل سکونت و سایرِ جزئیاتِ قابلِ‌شناساییِ ایشان، تغییر داده شده است.»